شعر :
ای واحد شمارش من بوسه های تو
جا مانده روی چشم و لبم رد پای تو
باید که جمع و جور نشیند نفس ، که آه
اینجا درون سینه من تنگ جای تو
عالی ترین گرفتنی دست های من …
تصمیم بهترین من و دستهای تو
آغوش را به وسعت خورشید باز کن
با هر افق طلوع من از چشمهای تو
طوفان که می شوی همه تن شاخه می شوم
نه صخره ، نه کویر ، هوا هوی و های تو
من شاخه می شوم که بپیچند دست هام
بر ناز پیچکی که نیازش به پای تو
بی تو تمام ثانیه ها رونویسی اند
هر لحظه ی برابر اصلی برای تو
مسعود رضائی خلیق – ۱۴۰۳
مثل پروانه ای که در غاری پشت کوه خیال گم شده بود
وسط دکمه های پیراهن جاده ای از شمال گم شده بود
راز نابودی قبیله ی من در نگاهش به مرگ زل زده بود
بی گمان در عمیق چشمانش یک عتیق سفال گم شده بود
نان گندم نخورده ، سوخته بود خواب او با ذغال حسرت سیب
حیف هربار میوه ی خوابش نوبری بود و کال ، گم شده بود
مثل مشرق ستاره می پاشید مثل دریا غروب می بخشید
مثل خورشید در تراکم برگ مشتعل توی چال گم شده بود
با کف دست باد رابطه داشت روی پیشانی اش ابد حک بود
مثل صد سال سرنوشت کسی با ورق های فال گم شده بود.
مسعود رضائی خلیق
دوست دارم تو را به سرعت نور ، خیره از دور موجی و شبکور
دوست دارم تو را شبیه شهاب سنگ هایی که خورده ام از دور
دوست دارم تو را که می خندی ، بر من و ماه شعله می بندی
تو که در رقص با هنرمندی ، هم صدا با ستاره و سنتور
عسل و شیر در بهشت منی ، آسمان به زیر کشت منی
پیچک عمر و سرنوشت منی ، قد کشیده به ساقه ات انگور
کهکشان تو راه شیراز است ، آه من بی تو آه اهواز است
با رباعی ببوس لب های غنچه ی باغ های نیشابور
مسعود رضائی خلیق
این بار ، تو ، کوچه هشتاد و پنج من
انگشت سر بریده به تیغ ترنج من
آتشفشان خاطره خوابیده در دلم
در دست هات نقشه متروک گنج من
آوار نیم سوز بهمن سیگار های دور
افزوده چشم خیس به مه دود رنج من
در من گدازه های گریزان نهفته باد
رنجور باد سنگ دل شیشه سنج من
مسعود رضائی خلیق
جرقه ریخت به خاکستر زمین ، یک زن
و بذر سوخته ای را نشاند بر این تن
و برگ برگ مرا برد با سر انگشتش
به خوشه خوشه ی باد و صدای دودی من
هزار سال مرا خط به خط شیار انداخت
به پنج شاخه ی انگشت خیش و گاو آهن
تویی که آتش از آن دست ها گرفته ، ببین
دوباره عبرت خاکسترین این خرمن
مسعود رضائی خلیق – ۱۳۸۶
کوچه شب را بیجهت ارزان فروخت
سو زن اش بیهوده هر سو چشم دوخت
پا شد از شب آفتاب و دید : وای …
چشم های تیر برق کوچه سوخت
مسعود رضائی خلیق
عشقال
انگشت حلقه حلقه ی من در شماره گیر
من حلقه حلق کنده ی چوبی که پیر پیر
اعدام ، دام می شود انگشت های من
انگشت گیر می شوم ، انگشت گیر ، گیر
عشقال ، قار می زند این بار هم که بوق
یا من کبود بود طنابی که جیر جیر
جان داد سکه سکه تکان خورد ناگهان
افتاد کفش مرد زمین زیر زیر زیر
مسعود رضائی خلیق – ۱۳۸۱
کیوسک
شاید کیوسک شما یک شماره از بر داشت
آن لحظه ای که کسی گوشی مرا برداشت
با سکه های کج این بوق خط خطی عشقال
یا این که خط شما یک کیوسک دیگر داشت
من فوت فوت زدن در فلوت یا تلفوت
گویا صدای من از کره گی ش خر خر داشت
فردا که گوشی تلفن به دار آویزان
یک رهگذر جسد بوق بوق را برداشت
مسعود رضائی خلیق – ۱۳۸۱
درصد
در های های هوایی شبیه تو در سر
با انفجار گلو بغض گاز اشک آور
از دست داد دلش را و دست و پایش را
گم کرد راه فرار از تو را دل سنگر
بعدش اصابت ترکش به مرگ یک سرباز
با نشت خاطره از لابلای همدیگر
از جبهه ی تو کسی زنده بر نمی گردد
این را نوشت و جان باخت مرده ای صد در …
مسعود رضائی خلیق
دنباله دار تو و انتظار من بودم
من حلقه های زیادی به خویش افزودم
من کنده ای شدم و زیر پای خود رفتم
من دود می دهم و دود و دود ، مسعودم
مسعود رضائی خلیق – ۱۳۸۱
یک دست منتظرم ، یک بمان بمان رفتن
یک قطره دست ، نبیند کسی که گریه و زن
با حدس فاصله می گفت ، دست روی دلت
نگذار ! می شکند انتظار ! گفتم : من
این شاخه … منتظرم … با تکان تکان … برگرد
این دست بین دل و انتظار من … حتما
یا دل شکسته شد از انتظار این شاخه
یا انتظار تو آویخت دست بر گردن
مسعود رضائی خلیق
از ایستگاه تو در کوپه های ذهن قطار
یک حدس طوسی آواره بی بلیت سوار
شد . کیف دستی خوابش به روی حوصله ای
سررفته از سفر ریل خستگی . صد بار
در خواب دیشب کوپه ندیده ای کولی
در خواب دیشب من مبهمی و او بیدار
از خواب کوپه ی ذهنم . بمان ! و ترمز ! جیغ !
جایی که خواب مرا برده تا تو مبهم و تار
مسعود رضائی خلیق
شوتی بلند ، سوت من به سمت سکوت
حرفی شبیه سنگ زیر کفش که شوت
کردم و کوچه کفشهام را که تلف
فظ کرد لال شد هنوز هم مبهوت
نوک زبان کوچه ام که اسم کسی
را پا به پای من سکوت کرد . سوت
زد . سوت زد . سکوت … برنمی گردد
از انتهای کوچه رد پای سکوت
مسعود رضائی خلیق
قلم خوردگی بوی عفونت واژه هاست
گاهی هوا روی دست بلند می کند شما را باد
چه فکر کوتاهی
کمی دراز بکش
بی چهارپایه عقلم به جایی قد نمی دهد
آدم به طنابی بستگی دارد که سرش به تنش بیرزد
ورم کرده حلقه ای دور انگشتم
مثل مردی که با دار نامزد شده باشد
قارقارقانقاریا
قارقارقانقاریا
انگشت های تو نیز حلق آویز می شوند
روزی که با سری کبود نامزد تمام مردم شهری
گاهی باد هوچی تمام صداهاست
مسعود رضائی خلیق
داستان :
پوتین
همه چیز با احساس یک درد عجیب در شکم مادرم شروع شد. درست چند روز بعد از تولد من ، در بیمارستان پرستار با انگشت به سرش اشاره کرد و به پدر فهماند که بخش زایمان در ساختمان دیگری قرار دارد و بعد با دیدن من در آغوش … دقیقا به خاطر ندارم چه کسی بود. هیچ کس حتی پدرم نتوانستند به خاطر بیاورند او که بود و من هم اصلا در آن غائله حضور داشتم یا نه… اضافه کرد، ممکن است جنینی باشد که از رحم خارج نشده … و بعد چنان که گویی به آن چه که گفته اطمینان ندارد، پرستار دیگری را صدا زد و بدون آن که منتظر جواب باشد به دنبالش دوید. پدر که در حیاط بیمارستان خود را به تخت در حال حرکت مادر رسانده بود ، از پنجره دیده می شد.
ساعتی از محو شدن پدر و مادرم پشت ورودی شیشه ای ساختمان روبرو نگذشته بود که با همهمه اطراف از خواب پریدم. دود غلیظی از پشت پنجره ی اتاق دیده می شد. از صدای آژیر و آنچه که از سر و صدای پرستاران و شیون اطرافیان می شنیدم وحشت زده گریه کردم. پرستار به کسی که مرا در آغوش تکان می داد اشاره کرد مرا ببرد و همراه تخت مردی که با دست خون آلود شقیقه هایش را فشار می داد در انتهای راهرو گم شد. از پله های ساختمان پایین رفتیم و در میانه ی حیاط بیمارستان پدر را دیدیم که پشت در شیشه ای بخش زایمان کاشی های کف بخش را با گام هایش شماره می زد. در را کنار زدیم ، پدر با دیدن ما دستش را به دیوار چسباند و سرش را از ما پنهان کرد.
پرستاری صدا زد، همراه این خانوم حامله ؟ … پدر به سمت او دوید. زن ادامه داد، شما هستین؟ و بدون مکث ادامه داد… حال بیمارتون خوبه، می تونین تسوسه حساب کنید.
پدر پرسید : چرا اینقدر درد داشت؟
-این یه مورد استثنائی بود. پلاستیک سیاهرنگی را دست پدر داد و گفت مثل ماهی هایی که از ابر می بارند.
همزمان به سؤال مردی که با لباس سفید از کنارش رد شده بود پاسخ داد و با هم به سمت در خروجی بخش دویدند پدر تند پلاستیک را باز کرد و با دیدن پوتینی که آغشته به خون و کثافت بود آن را به زمین انداخته به سمت در دوید و جلوی پرستار را گرفت
پرستار گفت اینجا کسی به بچه مرده شما احتیاج نداره مثل اینکه حالیتون نیست .جنگ شروع شده آقا
مسعود رضائی خلیق
نوشته شده در بهمن ۱۳۸۲
داستان
پیک نیک
سنگی انداخت ، چند قطره پاشید روی اسمش ، جوهر پخش شد و من کاغذ را عوض کردم.
بعضی ها خانه و پیک نیک سرشان نمی شود. کافی است ماه جای دست داشته باشد. لبه اش را می گیرند و هر جوری که هست خودشان را بالا می کشند. دستش را روی خاک ماه حرکت داد و یک قلوه سنگ پرت کرد توی آب.
مرد تا گردن غرق فکر کردن به دریا بود. با آرنج به پهلوی چپش زدم. گفت اینها هرگز زمین نمی خورند. نترس. زن یک سنگ دیگر انداخت توی دریا. آب سیب مرد را خیس کرد و او داد زد : هی ! کمی سنگ برای فضانورد ها بگذار.
زن گفت چرا دوست نداری درباره یک زن زمینی بنویسی؟ ماها، ماها، شوهرش گفت دیگه به اینجام رسونده و سیبش را نشانم داد. لااقل زمینی هاشون دم به ساعت روی ماه نمی نشینن. زن دوباره پرسید نگفتی واسه من کار نداره ها؟
مرد گفت قبول کن و بعد کاغذ را از دستم گرفت و انداخت توی آب و من مجبور شدم همه اینها را دوباره از اول بنویسم وقتی رسیدم به جایی که کاغذ را از دستم گرفت قبل از این که توی آب بیندازدش ، کاغذ را از دستش گرفتم و دیدم که درست از همان جایی که زن خودش را پرت کرده بود توی دریا، یک قطره بزرگ پرت شده است بالا آنقدر بزرگ که نتوانستم دست کم عکسش را برایت روی همین کاغذ نقاشی کنم من حواسم به قطره بزرگی بود که داشت بالا می رفت و دست های تو را می دیدم که لبه ماه را گرفته بودند تا زمین نیفتی مرد با آرنج به پهلوی چپم زد و گفت اینا هرگز زمین نمی خورند نترس!
مسعود رضائی خلیق
دیوار
محکم از بلندی آویخته بود و مبهوت به وسوسه ای فکر می کرد که دستش را به آنجا رسانده بود. باور کرد دلیلی برای اثبات این که در تمام این مدت از چیزی بالا می رفته وجود ندارد. از خواب که پرید بغضی دو دستی از گلویش آویخته بود.
مسعود رضائی خلیق
خرداد ۱۳۸۲
خمیازه
مثل خمیازه کش آمده بود. کفشهایش چند دقیقه پیش همراه آخرین تکانی که همه ی مرده ها را هل می دهد بر زمین افتاده بود. باد می وزید و بیش از آن که چیزی بشنود مثل قایقی شده بود با پرده های گوشش که صدای بادبان می دادند و او در آخرین لحظات با این فکر تاب می خورد آیا سر تناب را به پایه ی اسکله چوبی گره بزنید.
مسعود رضائی خلیق
زائو
همه با سرهاشان روی آسمان ایستاده اند و های های گریه می کنند. از زیر دستمال به دو پرستاری که روی سرشان در هوا می لغزند نگاه می کنند. بعضی هم به من.
اینطور که سرازیرم کردن تمام زندگیم را وارونه می بینم. سرم ورم کرده در تعجبم از پرستاری که حواسش به زمین پرت نشده و در هوا سر می خورد. ولی از ترس زمین خوردنم دست دیگرش را نزدیک افتادنم نگه داشته است. صدای گریه دارد بلندتر می شود و من رنگ سیاه لباس آدمهایی را که گویا دور چیزی حلقه زده اند تشخیص می دهم. جمعیت شکافته می شود و من به همراه دو پرستار به وسط حلقه یعنی زنی که شبیه مادر پیرم جوان است نزدیک می شود. یک نفر دارد برای چند نفری که به اون گوش می دهند حرف می زند.
نطفه ات را در گور بستیم و از ترشحاتی که از سلول های پوسیده ات داخل کفن جمع شد بستری برای رشدت فراهم آوردیم.
پرستار با دست ضربه ای به پشتم زد. من گریه کردم و به یاد پدر مادرم افتادم. وقتی که گریان با بیل گورم را شکافتند و دستم را گرفتند و من را با خود به خانه بردند و من هرگز علت آن گریه و گریه حالای خودم را نفهمیدم. پرستارها کنار مادرم روی زمین نشستند. یکی از آنها سعی کرد مادرم را که از شدت درد به خود می پیچید آرام کند. زنها نزدیکتر آمدند و مردها دور شدند. مادرم را دیدم که از حال رفت. زنها لباس سیاه رنگ گشادی را تن مادرم کردند و او را که شکمش بر آمده بود و گریه می کرد با خود بردند.
مسعود رضائی خلیق
داستان
خیره بودم و در انتظار اتفاقی که فکر می کردم باید بیفتد. افتادن مبهم چیزی را دیدم که درست کف نگاهم شکست، خرد شد و تکه های ریز و درشتش به اطراف پرت شد. خوابم ترک خورد و نیم خیز شدم. دو ماهی قرمز لای خرده شیشه ها می رقصیدند . ماهی ها را با دست گرفتم و داخل تنگ خالی از آبی که روی طاقچه بود انداختم. شیشه دستم را بریده بود، خونم چکید، ماهی ها جان گرفتند و از دهانشان مثل چشمه آب جوشید ، آنقدری که بتوانند نفس بکشند و کمی حرکت کنند. تنگ را برداشتم و بی اختیار به حیاط رفتم. ماه همه جا را روشن کرده بود. چقدر دلم می خواست سیر نگاهش کنم و تا نفس دارم نورش را سر بکشم. تنگ را روی میز گذاشتم. حس کردم ماهی ها دارند، ما بودنشان را به رخم می کشند. ما … به رخم می کشند. ما… می کشند. ما … می کشم روی ماه با سرانگشتی خونی عکس تنگ ماهی سه دم روبرویم را.
مسعود رضائی خلیق
فارسی ۱
بیدار شد که دید به سقف زل زده است. دهانش خشک بود. خواست همسرش را برای آب صدا کند که زن نبود. برخاست . این تنها بیدار شدن های هر روز دلچسب بود. همسرش اول با صدای بوق یک موتور پریده بود و بعد از آن که لوازم آرایشی خود را از گوشه اتاق جمع نکرد عطر خود را توی دماغ مرد جا گذاشت.
مرد بطری خالی آب را توی دهانش کچ کرد. آب لوله کشی سالها بود طعم توت فرنگی می داد. آخرین باری که یک نمونه از آب لوله کشی را به آزمایشگاه برده بود آنجا با دختر جوانی برخورد کرده بود که چشمهای درشت و چهره گندمگون داشت. مرد از لابلای فرصتهای مناسبی که در گفتگوی همسرش و دختر جوان دست می داد گره های بافت یقه ی دختر را می شمرد.
حتی اگر آزمایشگاه آب شهر را سالم اعلام می کرد باز هم مرد نمی توانست همسرش را از خیر آن بافت صورتی که بی شرمانه دختر را در آغوش می فشرد بگذراند. فردا همسرش را با همان بافت صورتی اما یک سایز بزرگتر در آینه دید . زن نشانی فروشگاه لباس را به مرد نگفت. شاید می پنداشت که مرد می خواهد یکی از همانها را به دختر توی آزمایشگاه هدیه کند.
مرد داشت تشنگیش را با این فکرها فراموش می کرد.
زنش گفته بود فروشنده خودش به نشانی آنها آمده و آن بافت زیبا را به اون تحویل داده است.
مرد اما نمی خواست نشانی آزمایشگاه را به فروشنده بدهد. شاید او هم از دخترک خوشش بیاید و اصلا آن بافت را از طرف خودش به دختر هدیه کند. باید به فروشنده تلفن می زد. نیم ساعت بعد یک موتورسیکلت با بوق به مرد فهماند که باید برای تحویل گرفتن سفارش خود در را باز کند. این بوق چقدر شبیه بوقی بود که وقتی هنوز خواب بود شنیده بود و بعد زنش را در اتاقی که هنوز عطر او را می داد گم کرده بود. مرد نگاه سردی به لبخند موتورسوار انداخت . با او حساب کرد و لباس را گرفت و به طرف آزمایشگاه به راه افتاد.
مسعود رضائی خلیق
جنین
فکر کرد باید بلند شود و دوش بگیرد. موهایش هنوز خشک نشده بود. حس کرد زیر شکمش خیس شده. حوصله عوض کردن لباسش را نداشت. تا صبح خشک می شد. داشت خون سردی اش را از دست می داد. کمی نگران شد. هیچ وقت اینقدر بی اختیار نشده بود. تمام افکارش از سلول های بدنش به بیرون نشت می کرد و او در آن حالت بی وزنی درست مثل قایقی که وسط دریا مدام به اطراف نوسان می کند بی آن که قدری حرکت کند. می توانست رگه های شیری رنگی را که گمان می کرد. همان خیسی زیر شکمش باشد پیدا کند. سعی کرد خودش را مچاله کند تا در آن رگه ها بگنجد. انگشت شستش را پیدا کرد و تا جایی که ممکن بود به لبهایش نزدیک کرد. بدنش کمی سفت شده بود. دستش را دراز کرد که به سطحی زبر برخورد. عقب کشید. یادش آمد هنوز توی همان لباس سر تا پایی است. صدای قلب خودش را شمرد. قطع شد. ترسید. دوباره شنید. صداها با فاصله بیشتری تکرار می شدند. باید عادت می کرد. صدای قلبش شبیه کشیده شدن دو سطح بر روی هم بود. مثل خراشیدن و کندن چیزی. مثل برخورد شن و سنگ با تیغه ی فلزی بیل. مردمک هایش تنگ شد. دوست داشت همه جا تاریک شد. شکاف بازتر شد. پوست شکمش سوخت. یخ کرد. جمع شد. پدرش همیشه موقع کار بی احتیاطی می کرد. این بار هم حتما موقع جردادن پارچه سر تا پایی او را زخمی کرده بود. برای همین مادر همیشه همراهش بود. پدر خودش را بیرون کشید، پاهایش را سفت کرد، دستت رو بده من. بیلشان را خوب می شناخت و گرنه نمی توانست باور کند که آن زن، همان که دو سه قدم دورتر آن را دو دستی، طوری که انگار کودکی را در آغوش گرفته ، نگه داشته است مادرش باشد. اصلاً چرا باید کسی فکر میکرد که آن زن و مرد، مادر و پدرش هستند؟ گشنه ات نیست؟ مادر قدمهایش را تند تند به آنها رساند. همیشه زود عقب می افتاد. پیر شدی چقدر؟ مرد هنوز دستش را ول نکرده بود. آخرین باری که پدر را دیده بود، همان وقتی بود که پاهایش را توی قبر دو طرف شانه های او گذاشته بود و سر کفن را باز کرده بود. اسمع ؟ افهم ؟ هنوز به موهای سفید سرش محل نمیگذاشد. درست شبیه همین حالای مردی که خودش را پدر او جا … نه نزده بود. اصلاً چرا باید تمام این مدت او را پدر خود می پنداشت ؟
مسعود رضائی خلیق
اسب
رحم کنید، رحم…
… نکنید. سر هر سه نفرشان را از تن جدا …
… کردند. پدرم همیشه می گفت سر آن سه مرد را زیر در کلبه ای در وسط جنگل که پناهگاهشان بود، چال کردند.
سوار شتابان نگاه دراز جاده را طی می کرد. نسلها کابوس بر شانه هایش نشسته بود : سه فرمان، سه گیوتین، سه مرد. باید از شر این نفرین شبانه که به ارث برده ام راحت شوم . کمکم می کنید؟
نزدیک رفت. دستان او به خوبی بر رسالت خویش آگاه بودند. باید همینجا باشد. در فراموشی جنگل زیر درگاه کلبه ی چوبی، سه جمجمه لابلای نفرینی که بر آرواره های کرختشان می لغزید، صدای دستانی را می شنیدند که خاک را میکاوید.
مرد به طعنه های خاک که به زیر ناخنهایش سرایت میکرد، توجه نداشت. فکر میکنم، پیدایشان کرده ام. تکه ای از سفیدی یک استخوان نمایان شد. لطفاً کمک کنید خاک ها را کنار بزنم. مرد استخوان را به دست گرفت و با دقت و کنجکاوی وارسی کرد. حس می کنید شانه هایتان کمی سبک تر شده است؟ چه میگویم؟ پدر بزرگ شما که دستور قتل سه نفر را صادر نکرده است. باید سر آن سه مرد را کنار گردنهایشان بگذارم.
جمجمه ای اما بزرگتر از جمجمه یک انسان را در دست گرفته بود. دیدید؟ شما هنوز متوجه نشده اید که این جمجمه متعلق به همان اسبی است که من را تا اینجا رسانده است. مرد به خودش پوزخندی زد ، برخاست و به کنار بقیه استخوان های کهنه و پوسیده اسب که دورتر لای علف ها بر زمین ریخته بودند رفت. جمجمه را سر جایش کنار استخوانهای گردن اسب بر زمین گذاشت. آب دهانی انداخت. سوت زنان موتورسیکلتش
را روشن کرد و به سمت آپارتمانش به راه افتاد.
مسعود رضائی خلیق
گرگ
چند وقت پیش دو گرک و توله شان مرا خوردند. خیلی ناراحت کننده است که قسمتی از بدن تان نباشد. اگر توانستید من همسر و فرزندم را کنار استخوانهای او دفن کنید.
فیلمنامه :
خارجی، تاریک روشنای سپیده دم،
فید این،
نمایی مبهم از آسمان، پس از شنیدن فریادهای مبهم مردی نظامی، صدای شلیک سینه آسمان را سوراخ میکند و باز صدای مبهم و خشن مرد نظامی، فید آوت.
مسعود رضائی خلیق
موسیقی :